آدرس عوض شد!

لطفاً از وبلاگ جدید بازدید فرمایید!

http://golbakhy.blogfa.com/

  
نویسنده : سینا سهرابی ; ساعت ٤:٤٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۱ امرداد ،۱۳۸٦


سفر كوتاهي به بهشت

زير آفتاب سوزان تابستاني ايستاده بود، ملتمسانه به هر مسافر كش و غير مسافر كشي رو مي انداخت ، . . . گاراژ!!!! تكاپوي او براي رسيدن به دانشگاه توجه هيچكسي را جلب نمي كرد. اين روز ها براي نفس كشيدن هم مردم تكاپو مي كردند! چه برسه براي سفرهاي كوتاه!

كلافه شده بود، انگار كسي زبان او را نمي فهميد اما در واقع او بود كه زبان تاكسي دار ها را نمي فهميد، تنها كافي بود بگويد 500 گاراژ! اما انسانها هميشه چوب بي خردي خود را مي خورند! نگاهي به ته خيابان انداخت تا شايد مسافركشي ديگر بيابد، ناگاه برق از رخسارش پريد بي درنگ خود را به سمت ديگر خيابان رساند و اسكناس چروك صد تومني اش در مقابل گيشه قرار داد: «سه تا بليط!» پيرمرد با تمانينه فراوان و خيس كردن و آماده كردن انگشتان خود سه بليط انتخاب كرد و پس از چند بار اطمينان از بيشتر نبودن بليطها آنها را به جوان داد، جوان بليط ها را گرفت و هراسان روي بسمت ديگر خيابان گردانيد، اتوبوس به ايستگاه رسيده بود. ممنوني گفت و به آن سمت خيابان دويد. پيرمرد بيلط فروش خرسند از اينكه مجبور نيست باقي پول جوان را بدهد صد تومني را برداشت و قبل از نهادن آن در دخل چين و چروك آنرا باز كرد تا از سلامت گوشه هاي اسكناس مطمئن شود. اما اسكناس يك گوشه نداشت، پيرمرد بسرعت از جا برخاست . . . . .

صدايي مهيب . . . ، جيغ زنها و فرياد يا امام رضااااا . . . . .

پيرمرد دير رسيده بود، قبل از رسيدن او، جوان ناخواسته در مسير يكي از همان مسافر كشهاي نارنجي قرار گرفته بود و حالا فقط چند قدم مانده تا اتوبوس بر زمين افتاده بود!

جوان بلند شد، اما هرگز به سراغ كيفش نرفت، خودش را نمي تكاند تنها نگاهي به پايين كرد، كسي شبيه او هنوز روي زمين خوابيده بود، جماعت كه تا آن لحظه به جوان نگاه هم نمي كردند دور او جمع شدند. جوان ديگر به تاكسي و اتوبوس نياز نداشت، مسيرش نزديك بود و نيازي نبود براي رسيدن به مقصد سرمايه ملي را هدر دهد، تنها كافي بود هفت طبقه از زمين دور شود.

جوان طبق عادت بي اعتنا به مردم به راهش ادامه ميداد كه دستهايي قوي شانه هايش را گرفتن!

- كجا عمو!!!؟ فكر كردي اينجام بي در و پيكره!!!؟

جوان با تعجب بر ميگرده : شما؟!!!

- مثل اينكه تو باغ نيستي!!! ما نگهبانهاي بهشت و جهنميم!

- بهشت و  جهنم!؟!‌

- مثل اينكه خيلي خونت داغه! بيا تا حاليت كنيم!

- ولي من بايد برم دانشگاه، شايد امروز ديگه نمره هامون رو زده باشند!

- اي بابا! تو ديگه نميتوني بري دانشگاه!!

- آخه چرا!؟ مگه اخراج شدم!؟! نكنه شما حراستي اين!؟

- نه بابا مگه دانشجوهاي شبانه اخراج هم ميشن!؟ اگه شبانه ها اخراج بشن كه دانشگاهها برشكست ميشن!

- پس من كجام!؟ چرا اينجام!؟

- اينا مهم نيست مهم اينه كه كجا بايد بري؟!

- خوب كجا بايد برم!؟

- اينجا ما سوال ميكنيم!؟ آخرين بار چند سالت بود؟

- فكر كنم يه 23- 24 سالي!

- آيا تا حالا توي انتخابات شركت كردي!؟

- خوب يه بار! آره چطور مگه!!!

- تا حالا مانتو كوتاه پوشيدي؟!

- مانتووو!!!!؟؟؟؟؟

- عضو بسيج بودي؟!

- بسيج!!!؟

- عاشق كه نشدي!؟

-  خوب راستش . . .

- آستين كوتاه كه نمي پوشي!؟

- خيلي نه . . . . .

- چه نوع موسيقي اي گوش ميدي!؟

- همه نوع سنتي پاپ . . .

- اسم ببر! مثلا محمد اصفهاني بيشتر يا كويتي پور يا اونوريها!

- خوب يادم نيست!

- اهل مطالعه اي يا مقابله!؟

- مطالعه ترجيحاً!!!

- نشرياتي كه نيستي؟!

- تا تعريفتون از نشرياتي چي باشه!؟

- برات متاسفيم! واقعاً حيف شد! حتي يه سر سوزن به فكر آخرتت نبودي، هيچ كاري نميتونيم برات انجام بديم! آخه به چه اميدي مردي بد بخت!!!؟ تو كه هيچ شانسي واسه بهشت رفتن نداري!!! ولي از اونجايي كه معلومه بچه بد نبودي دلمون نمياد بفرستيمت جهنم! اگه چشم و گوش ما باشي شايد بتونيم يه تخفيفي بهت بديم!!!!

- چي ؟!!! چشم و گوش!؟ مگه شما ها . . . آهاي كجا دارين ميرين؟! وايسين! . . .

- تازه وارد سلام!

- سلام آقا . . . اون دوتا كجا رفتن!؟

- چيه تو هم گذاشتن سر كار!؟

- سر كار چيه ميخوان بفرستنم جهنم! بايد باهاشون حرف بزنم! فكر نكنم درست قضاوت كرده باشن...

- هه هه هه . . . اونا مردم آزارن، ‌كارشونه!!! اينجام دست از سر مردم بر نمي دارن! خواستن سر به سرت بزارن!!! دوست من به بهشت خوش خوش آمدي . . . .

  
نویسنده : سینا سهرابی ; ساعت ٢:٠٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۸ تیر ،۱۳۸٦


ب مثل . . . .

                                                   بنزین

سلام . . .

مدتی مدیدی بود که از ما خبری نبود! چرا؟

چون مشکلات داشتیم! چه مشکلاتی؟!

باور بفرما نه جسمی بود، نه روحی، نه درسی، نه ترسی! و حتی نه مالی!!!

مشکل ما کمی نرم افزاری بود! بعد از آلودگی حاد سیسیتم و در راستای درمان آن زبان شیرین فارسی سیستمم از کار افتاد و تا به امروز به علت گرانی DVD (اینو میگم که نگید چه خسیسه!) ویندوز ویستا و امانت رفتن مال خودم از اصلاح آن عاجز بود! البته این فقط یکی از دلایل بود! دلایل بعدی عبارت بودن از درد کلیه سابق، افت روحی، فشار امتحانات و فشار مسئولین و برادران و حتی بی پولی مزمن! که به نوعی همه و همه به بی بنزینی بر میگشت! چرا؟!

1- چون مجبور بودم با درد کلیه یا از خظ یازده استفاده کنم یا معطل اتوبوس بشم یا بشینم تو تاکسی، از اونجا هم که خوش شانسم صندلی جلو نصیبم میشد و نفر بغل دستی اونقدر به پهلوم فشار می آورد که کلیه ام میومد تو دهنم! از همه بدتر اطلاف ناچیز چند ساعتی زمان و چند هزاری تومان بود!

2- مشکل روحی ! در این مورد فقط بگم منجر به بزرگترین رنجش دوستان از ما شد!!

3- و اما ربط بنزین با مشکلات درسی! از آنجا که برای تهیه جزوه و حتی سر جلسه امتحان رفتن و اهمیت زمان در این برهه ، مجبور بودیم از وسایل نقلیه عمومی استفاده کنیم که در مورد اول به محاسن آنها پرداختیم!!

4- مورد چهارم مورد ترس می باشد، بیاد دارید که چندی پیش تنی چند از دوستانمان ناگهان در خیابان سوار ماشین شداندند! کاملا صمیمانه و محرمانه و ماهها از آنها خبری نبود و سرانجام پس از کلی ارشاد به آغوش گرم جامعه بر گشتند! متحول گشته!!!! اگرآنها ماشین داشتند دیگر سوار ماشین دیگری نمیشداندن!!

5- از آنجا که 99.99% از جمعیت کرمانشاه بطور مستقیم یا غیر مستقیم با کمک ماشین امرار معاش میکردند اینجانب نیز از این قائله مستثنی نبوده و منتظر فرجی در سرنوشت بر باد رفته خود می باشم!

و اما بررسی علل و ملل سهمیه بندی بنزین . . . رو نميگم به دلايلي!! اصلاً به من چه!؟ ۵۷ تا استاد دانشگاه و اقتصاد دان نتونستن مقابل خرد آقايان حرفي بزنند (كه به گوش ملت برسه) ما كي باشيم!؟ به جاش يه كاريكاتور توپ از وبلاگ آقاي رحمتي آورديم فعلا بي اجازه! كه خودش كلي علل و ملله!

   رياضت

  
نویسنده : سینا سهرابی ; ساعت ٢:٢۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۸ تیر ،۱۳۸٦


آليسيان در تولد اليزابت!

تجمع عليه تولد اليزابت! تجمع عليه تولد اليزابت

امروز به مناسبت جشن 81 سالگي ملكه انگليس در سفارت اين كشور در تهران جشني برگزار شده بود كه به ما ربطي نداشت! منتهي شنيديم طيف گسترده اي از قشرهاي مختلف دانشجويي! با تجمع در مقابل اين سفارت به برگزاري اين جشن اعتراض نموده اند! اين ديگه به ما مربوط ميشه چون هنوز هم ما جزو جامعه دانشجويي هستيم ولي هنوز نفهميديم چرا هر جا تمام دانشجو ها هم داد بزنند انعكاسي نداره ولي جايي كه برادران آليس حاضر ميشوند و خدمتي راستين به جامعه بشريت مي نمايند بايد انعكاس وسيعي داشته باشد!؟ آخه يكي نيست بگه قشر هاي مختلف دانشجويي حد اقل پيرهن هاي يك رنگ نمي پوشن، ‌دانشگاست مهدكودك كه نيست همه پيرهن مشكي! و ريش و تسبيح! يكمي سياست داشته باشين! بعدم دانشجويي كه ندونه سفارت هر كشور در هر نقطه اي از دنيا خاك و حريم آن كشور محسوب ميشه بهش نگيم دانشجو سنگين تريم!  

بابا آخه ارشاد و راهنمايي چقدر؟!‌ديگه به داخل حريم كشور هاي ديگه چكار دارين؟! اونم جشن تولد يه شخصيت ملي اون كشور!؟ جالبه همين چند وقت پيش توي همون انگليس مراسم بزرگداشت امام خميني برگزار شد، بعضي از شهروندان انگليس هم به ايشان اداي احترام كردند، هيچ كس هم به اين مراسم اعتراضي نكرد!

حالا همه اقشار (بسيج!) دانشجويي ايران مياد به نماد ملي يه كشور توهين ميكنه و سعي داره مراسم ملي يه كشور رو بهم بزنه! تلويزيون هم با افتخار اين حماقت رو به تصوير ميكشه و حتي حرمت شكني را تا جايي پيش ميبره كه از تمام مهمانان ايراني در اين مراسم در حين خروج فيلم برداري ميكنه! به اين ميگن آزادي بيان و انديشه!!! 

يه سوال اينجا پيش مياد، آقاي رئيس جمهور ميگه ما كشور مستقل و قدرتمندي هستيم كه به كسي باج نميديم! انگلستان در ايران سفارت داره، و در سفارتش براي تولد ملكه اش جشن ميگيره! به گفته شاهدان ملكه انگليس بده! پس چه لزومي داره انگليس در ايران سفارت داشته باشه؟ اگه دشمنه جايي توي ايران نداره، اگه دوسته حرمت ميهمانيش لازمه، ‌همونطور كه اونا حرمت ايراني ها رو در كشورشون نگه داشتن!

اينم به حساب بازي سياست ميزاريم،‌به ما چه؟ فقط چرا بايد تنها بسيج بعنوان دانشجو معرفي شود؟ چرا تفكر بسيج بايد به پاي همه دانشجو ها نوشته بشه؟

آخه حمله به سفارت يه كشور تنها به اين دليل كه تولد ملكه شه چه فكر زيباييه كه بهش افتخار كنيم و به پاي روشن فكرترين قشر جامعه بزاريمش؟ نمي گن اينا دانشجوهاشون هيجي نميفهمه چه برسه به مردم عاديشون!؟

خدايي اگه انگليس يه بار براي برگزاري مراسم نوروز، ايام محرم، ‌اعياد اسلامي و . . . كوچكترين محدوديتي ايجاد كنه ، به بي تمدني و وحشي گري متهمش نمي كنيم؟!

لینک مرتبط:

 http://www.taravat.ir/index.php?option=com_content&task=view&id=167&Itemid=9 

موضوع دوم:

طوفان گونو را كه به خاطر داريد؟! هموني كه عمان و چند كشور ديگر رو در هم كوبيد و به شهرهاي جنوبي ايران خسارات زيادي وارد كرد. عمان رو هم كه ميشناسين، كشور كوچيك و عربي اي كه روزگاري جزئي از خاك ايران زمين بوده. خليج فارسم كه حتما ميشناسين خليجي كه همين عماني ها سعي مي كنند اسمشو به خليج عرب تغيير بدهند!

اينا رو گفتم كه فقط بگم،‌ مسئولين محترم و غيور كشورمون اعلام كرده اند كه در بازسازي كشور دوست و برادر و همسايه عمان از هيچ كمكي دريغ نخواهند كرد! حالا هي بگو مرگ بر انگليس . . . 

موضوع سوم:

مدتيه نبوديم، چراش بمونه واسه خودم لازمش دارم! فقط اينو بگم اولين امتحان از آخرين امتحانات درسيه عمرم رو بالاخره دادم و احتمالاً لازم باشه دوباره بدم! چون بد جوري خراب كردم!

ولي خوب خيلي ناراحت كنندست، اگه ارشد قبول نشيم ديگه هيچ وقت طعم درس خواند شب امتحان رو نميچشيم! چه عالمي داشتيم!؟ فقط به جوانتر ها يه وصيت كنم،‌ اونم اينكه جون خودتون يا خودتون جزوتون كامل باشه ، يا زودتر بجنبين گير بيارين! عامل 90% بدبختي هاي من همين بي جزوه گي بود!!!

  
نویسنده : سینا سهرابی ; ساعت ۱٠:٤٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٦ خرداد ،۱۳۸٦


قمرتاج و ببه اي هاي مزرعه

 آفتاب غروب كرده بود، گامهاي سنگين و لرزان دخترك تلاش مي كردند تا تن او را از فشار نگاههاي سنگين رهگذران بي هدف آن كوچه سنگي نجات دهند. هوا سرد و بادي سرد و ساكت ! مسخِ آن كوچه در چشمان خيس او واضحتر خودنمايي ميكرد. هر چه گامها سريعتر برداشته مي شدند انتهاي كوچه دور تر ميشد!‌ گويي كابوس بود! كابوسي كه ابتدا و انتهايي نداشت يا اقلاً عمر او به آغاز و پايانش نمي رسيد! قمرتاج تنها يكي از هزاران قرباني اي بود كه حق ديدن آغاز و پايان كابوسشان را نداشتند. . .

قمر تاج تمام آسمان كبودش را كه خبر از باراني بي امان ميداد ، در پس عينكي پلاستيكي قايم كرده بود تا اجازه دلسوزي بدان عابران بي خبر ندهد. تصميم گرفته بود بميرد، بسيار مصمم بود. اما يك مشكل كوچك در جهان رخ داده بود! آن هم غيبت بحث بر انگيز جناب عزرائيل بود، البته ظاهراً او در مدت غيبتش هزاران عزرائيل كوچك كارآموز در زمين گمارده بود، احتمالاً عزرائيل احساس پيري مي كرد!

اين كاراموزان كوچك نمي توانستند يكباره جان كسي را بگيرند چون از طرفي قدرت اين كار را نداشتند و از طرف ديگر از جانب خدا پروانه كار نداشتند! و بي اذن خدا جان گيري ممكن نبود!

اين بود كه اين كاراموزان از دروس مكتب استاد شيطان هم استفاده نمودند و تصميم گرفتند به جاي يكباره جان گرفتن، هزار باره طرف را تا دم مرگ ببرند! اين بود كه قمرتاج با اينكه آرزوي مرگ داشت روزي هزار بار آنرا به چشم ميديد و نمي مرد!!

غروب كامل شده بود و تاريكي ظاهري هم دست به دست تاريكي باطني شهر داده بود. تنها حسن اين همه تاريكي آن بود كه قمر تاج مجبور نبود چشمان كبودش را مخفي كند! قمر تاج بالاخره به مقابل خانه رسيد، خانه اي كه به شوق مرگ از آن خارج شده بود و باز به اميد مرگ بدان داخل ميشد! كليد را در قفل فرو كرد و چرخاند، ‌ حالا ديگر احساس امنيت ميكرد چرا كه از جمعيت جدا بود! تنهاي تنها . . .

يانگوم با اجازه كوئيلو و سينا!

داستان قمرتاج رو دوستان عزيز منت گذاشته (يا كشيده!!) و ادامه ميدهند، بعد از ميس مي، اينك يانگوم هنرمندانه آن را ادامه داده و به داستاني زيبا و هنري تبديل كرده و قرار شد منم ادامه بدم! از اونجايي كه من ذوق هنري يانگوم رو ندارم و اون ذوق طنازي من رو! نخواستم سبك داستان اون رو خراب كنم پس يه جور ديگه طنزش كردم! خواهشاً نظر مفيدتون رو دريغ نكنيد . ضمناً اين ماجراي اسم و مسم طرف ما رو تموم كنين چه گيري دادين!؟ بابا من غلط كردم با اون فالگيره !! بي خيال . . .

ادامه داستان . . . .

وقتي كه خاست در را ببندد متوجه بسته اي شد كه از لاي در زور تپن ! ( به زور تپانده شده!) شده بود ، قمرتاج خم شد تا آنرا بردارد اما با خود گفت:

نكند باز دعوتنامه حراست دانشگاه باشد!؟ . . . اما به من چه من فقط قهرمان داستانهاي سينا هستم! و اختياري ندارم! اين سيناست كه مثل آدماي عقده اي هر بلايي كه دلش مي خواهد بي رحمانه سر من مي آورد! اصلاً تقصير سينا بود كه سر راه من فرشته مهربون را قرار داد! اصلاً‌يكي نيست به اين بچه بگه كدوم خري با آنتي هيستامين خودكشي كرده! بي خيالش! ما كه قراره بميريم! بسته را بر ميدارد، يك مجله عجيب با نامي مرموز! دام . . . داران !؟ (قمرتاج به فارسي خيلي مسلط نبود!) عكس هاي آن مجله مرموز كه نه به دام ربطي داشت و نه به دار و درخت! طوري قمرتاج را جذب كردند كه تصميم گرفت يك شب ديگر هم زندگي كند! همينطور كه ورق ميزد به داستان كليه و دمبه رسيد و بي اختيار زد زير خنده! آخه نويسنده بي سواد نوشته بود كليه و دمبه! خيلي مسخره است كه يك مدير مسئول با اين همه سابقه اينطور غلط املايي داشته باشه! همين تيتر احمقانه باعث شد كه قمرتاج داستان را ادامه دهد تا آن شب هم سپري شود و موعد مرگ فرا رسد! داستان داستان زندگي چند بره ماماني در گله اي بزرگ بود كه در ميان حصاري چوبي و شكننده محبوث بودند! داستان اين طور شروع ميشد:

     بره هابره هابره هابره هابره ها

(( آورده اند كه در زماني ، جنگلي بود بنام شالكه 04 بس خرم و ويران! پر از انواع جانوران، اهلي و وحشي، منقرض شده و نشده ، كوچيك و بزرگ! بال دار و بي بال! آبزي و زير آب زن!! خلاصه جنگل مذكور توسط موشي فرزانه اداره ميشد و موش در جنگل قانوني موسوم به قانون جنگل را اجرا ميكرد. در قسمت اينور جنگل مرتعي سبز بود كه گله بره ها در آن زندگي ميكردند، حاكم در طرحي ابتكاري دور بره ها حصاري كشيده بود تا نظم جنگل حفظ شود ، بره ها بدون اعتراض در همان محدوده تنگ مي چريدند و از آفتاب ملايم لذت مي بردند. روزي از روزها بره اي كنجكاو چند گوسپند ناراحت راديد كه كنار حصار آنها بسته شده اند، نزديك رفت و سر صحبت را باز كرد: مععععععععععععععععععع مع!

كسي چه مي داند شايد ميگفت « غمگيني  ها!؟»

گوسفند: دارن ما رو ميبرن سر ببرن!

بره كوچولو: خوب مرگ حقه! واسه اين ناراحتي! بعدشم مگه زندگي توي اين حصار محدود فرقي با مرگ داره!؟

گوسفند نيشخندي زد و گفت: كوچولو دهنت بوي آغوز ميده! از دنيا چي ميدوني!؟ فكر كردي از ترس قصابه كه ناراحتم!؟ نه جانم !! تنها ناراحتيم اينه كه تمام عمر مثل گاو توي اين حصار تنگ چريدم و حتي سعي نكردم از لابلاي اين حصار بيرون رو نگاه كنم! از اون بدتر اينه كه ميبينم بقيه هم همينطورن! كاش ميتونستم يطوري بهشون بفهمونم كه . . . . معععععععععع!

بره : كه چي ؟! . . . .

گوسفند را كشان كشان دور ميكردند و بره نتوانست بفهمد هدف گوسفند ازون حرفها چي بود!؟ اما همين ملاقات كوتاه باعث شد بره هميشه به شكستن و كنار زدن حصارها بي انديشد! داروغه جنگل كه حتي از موش هم قوي تر بود گرگ باران ديده نام داشت! گرگ باران ديده كه متوجه تغيير بره كوچولو شده بود پس از مشاوره با روباه مكار تصميم گرفت تا چند عامل نفوذي داخل حصار بفرستد تا از هر گونه تفكري جلوگيري كنند! براي اينكار ماموريني مطمئن تر از خانواده كفتارها نبود! اين بود كه كفتاران كار آزموده و مطمئن پس از تغيير چهره داخل حصار شدند .

هرچند بجز ببعي كوچولو و چند بره ديگر كسي متوجه حضور كفتاران در گله نشد اما هميشه هراس وجود كفتار در گله هر گونه تفكري را خفه ميكرد. بره كوچولو در حاليكه در چشم يكي از كفتاران خيره شده بود بي اراده تبسمي كرد. آخر كفتار خرفت سعي ميكرد با پوشش گوساله خود را قاطي گله بره ها كند!

ادامه خواهد داشت....

 

  
نویسنده : سینا سهرابی ; ساعت ۱:٠۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٦ خرداد ،۱۳۸٦


عشق!

عشق

اثر موردیلو

  
نویسنده : سینا سهرابی ; ساعت ٩:٥۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٤ خرداد ،۱۳۸٦


عشق يك لوطي در عصر پر از فساد و دروغ و نيرنگ رانت خواران قاجار به اقدس جون اينا!

لوطي و اقدس جونش اينا!

پيش درامد: پنج قسمت پيشين اين ماجرا دو سال پيش در نشريه چاپ شد و به خاطر پاره اي اظهار فشارات مقامات ذي ربط و بي ربط! از ادامه آن معذورانده شديم! اما حالا و در عصر آزادي بيان نوين!! باز خواهيم اداماند! توضيح لازم اينكه زمان زمان قاجارست و مسئوليت يافتن هرگونه شباهتي، با يابنده آن مي باشد!!

پرده نخست: (پارك )

 

اقدسي: لوطي ايشاا.. اقدست نيم ساعت تب كنه! جزماً ماوقع احوال پريش لوطي شفاف ساز ما فاش شدني نيست، اما اقدسي بزائت تماشاي غم لوطي رو نداره! نقل ني ام! چته!؟!؟

لوطي : آه ه ه ه ه ه . . . .

اقدسي: وا . . . ؟ حكماً جنبه داشتن بد نيست! يوخده ازتون تعريف ميكنن، گم نشين!

لوطي: آي اقدسي كجايي كه لوطيتو كشتن! آي كه اين چه بي درمون دردي بود كه اوفتاد بجون اين يگانه بي دل غريب توي اين دشت فريب! اين رنگ نارنجي چي بود نشست به باغ دل ما!؟

اقدسي: وا لوطي!؟ شوما كه حوكماً اهل تفكر و تعقل بودين چرا!؟ خوداييش حق سايپا بود! فلذا يحتمل حق ميدين كه تاجتون اصلاً خوب بازي نميكرد! تازشم پرسپوليس ما شيره!

لوطي: گلبهارم باز كه شيرين زدي!؟ نا سلومتي عصر قاجاره! سايپا كودوم گوري بود اين وقت قرن!؟ بابا اون چراغاي عمر ما رو كه توي باغ سيماي شوما تعبيه شده بنداز رو اين تن تاريك ما، ببين اين دستاي خسته كوجاي اين دل شكسته رو گرفته!؟ يحتمل واقف ميشين آه ما چه سوزي داره!؟

اقدسي: واي خسرو من، فرهاد من، بهروز من، نسرينتم! اقدس چشم درد بگيره كه قلب لوطيش اينطور نگيره! كور شه چشم اونايي كه نذاشتن سينا داستان مارو كامل كنه! دو ساله تير نگاه ما تو اون قلب كوچيك شوماست و دم نميزنين!؟ فردين، ريزعلي، دهقان فداكار . . .

لوطي: يحتمل اينجورياس كه مي فرماين، ولي آخه شكر دهان، فخر زمان، تاج زنان، نور مكان، آرام جان! قربون اون بگير نگيرت! آخه كوجاي دست ما روي قلبمونه!؟ يوخده دقيق تر بنگري، ملطفت ميشي اين حوالي ، كليه هامونه!

اقدسي: وا خدا مرگم بده! يعني تير موژگون ما سهواً به كليه شوما نشسته!؟ لوطي حلالم كن! بهت گفتم موقع صحبتاي عشقي مثل بچه آدم بشين يه گوشه اينقد ورجه وورجه نكن! باور بفرما تير اندازي به هدف متحرك از توان ما خارجه!!

لوطي: وا اقدس چه قدر گير دادين به تيراندازي!؟ شايد اصلاً سنگ توش بود!

اقدسي: يعني دلت سنگ شده!؟ مي دونستم پاي يكي ديگه هم در ميونه! نكنه باز دلت هواي كيانا رو كرده!‌ هر چي نباشه دختر خالته! لوطي مرامنامه نومزدي اين بود!؟ دو سال ازت غافل شدم! . . .

تذكر: از اينجا به بعد طبق معمول لوطي بايد اقدس جونشو ملطفت كنه و چون ديگه نياز صفحه پركني نداريم صحبتهاي في مابينشون برامون مهم نيست! خلاصش اينكه اقدس متوجه درد كليه لوطي شد و اونو متقاعد كرد كه بره خدمت طبيب . . . .

پرده دوم : (مطب )

لوطي: آ آ آ آ خ . . . دوكي به داد اقدسم برس كه لوطيش از دست رفت!

دوكي: بفرما رو تخت لطفاً . . .

لوطي: دوكي كار ما از تخت گذشته! يحتمل بختمون ايراد كرده!

دوكي: اگه بختت درد ميكنه برو پيش رمال! اگرم جايي ديگت درد ميكنه بخواب رو تخت!

لوطي: دوكي غريبه كه نيستين! كليه هام، امونم رو بريده!

دوكي: خوب ببينم، بگو آآآآآآآآآ . . .

لوطي: وا؟ . . . گيرم گفتيم آ شما يحتمل از حلقوم ما به عمق دلمون ديد دارين كه كليه مونو ببينيد!؟

دوكي: آستينتو بزن بالا . . .

لوطي: ديگه نگين كه كليه هامونم ضربان داره!

دوكي: لوطي چقدر حرف ميزني!؟ شوما هيچيت نيست! يكم فشار رواني داري كه زده به معدت! اونم توي اين عصر كاملاً طبيعيه!! به همين خاطر معدت درد ميكنه و فكر ميكني كليه هاته!!!

لوطي: فشار رواني جاي خودش، اما اين ايدئولوژي بافي ها چيه!؟ يعني لوطي تو اين سن و با اين تحصيلات فرق كليه و معده اش رو نميدونه!؟؟ نا سلامتي مريض ماييم!

دوكي: نا سلامتي ما دوكي ايييم!!!!

لوطي: يحتمل دوكي بودن شوما صادق، اما اينجا بدن ماست!

دوكي: اساساً به جا نيست و الا اينجا مطب ماست!

لوطي: اي بابا عجب بغرنج شد!؟ دوكي حق با شوماس. حالا اين يه بار فرض بفرما كليه هامونه! چي كار بايد كنيم تا اقدسيمون،‌اين عدله محكمه پسند حياتمون ، داغدار نشه!؟

دوكي: اولاً كه شوما فرض كن معدته! چربي نخور، نمك نخور، موقع غذا هم آب نخور! بعدشم ما تعهد داديم، فرض كدومه!؟

لوطي: دوكي جون اين همه سال مملكت برپايه فرض بوده ، اتفاقي نيوفتاده! يحتمل اتفاقي هم نخواهد اوفتاد!

دوكي: ملطفت نشدم، يوخده شفاف تر شيد لطفاً . . . .

لوطي: وا دوكي اگه به شفاف شدن ما بود كه الان خودم ميديم كليه هام چشونه!؟ نياز به شفافيت ما نداره شوما خودت دقت كني مي دريابيش! تيتر همون روزنومه كه جلوتونه بخونيد!

دوكي: ((بخشي از سرمايه ايرانيان در كنج خانه ها بطور بي استفاده قرار گرفته! حدود 4 تن طلا در دست مردم!)) خوب كه چي؟! چه ربطي به فرض هاي دولت قجري ما داشت!؟

لوطي: يحتمل بايد از اول شروع كنم، زمونه مادها رو تجسم كنين، هيچي نبوده، شاه پيش خودش فرض كرد كه اگه روزي مغز دو تا جوون رو به اتفاق اهل و عيالش بخوره هم جمعيت كنترل ميشه و هم ايران از بي شاهي نمي ميره!

بعد از مدتي كه مردم ناسپاس مغزشون رو از شاه خيرخواه دريغ كردن شاه به علف خواري روي آورد! و فرض كرد كه اگه كشاورزان بخش كوچيكي از محصولاتشون رو به او و خانواده اش بدن، شاه طلف نخواهد شد! آخه شاه كه نمي تونست كشاورزي كنه!!!اما كشاورزان مردمان خسيسي بودند.

شاه فرض كرد با ضرب سكه ميشه اين مشكل را حل كرد، چون ديگه لازم نبود كشاورزي كنه و با پول مي تونست غذا بخره. ولي پول از كجا بياره؟!! بهتر بود هر كسي يه مقدار كمي از پولش رو به شاه صدقه بده !

كمي بعد كه طلاي سياه كشف شد شاه فرض كرد با اين طلاي سياه ميتونه جلوي اهل و عيال آبرو داري كنه و كمتر جلوي مردم دستش دراز باشه! چون با كيمياگري ميشد اون طلاي بدبو رو به طلاي خوش رو تبديل كنه! اينطوري بچه هاشم مي تونستند يه زندگي ساده داشته باشند !

دوكي : جون اقدست كم حاشيه برو ! اينارو كه همه ميدونن اصل ماجرا رو بگو . . .

لوطي: يحتمل عجله نفرمايي روشنت ميكنم دوكي! اينارو گفتم كه برسم به حالا كه عصر فاسد قاجاره! شاه فهميده كه طلاي سياه داره تموم ميشه و واسه آينده شاهزاده سرمايه اي در نظر نگرفته! واسه همين اومد تموم اون فنايي رو كه بلد بود بكار برد، ولي افاقه نكرد فلذا فرض كرد اگه يوخده قيمتها رو گرون كنه بتونه از خجالت ورثه اش در بياد ولي دوكي الماسي اومد و نظريه داد كه افزايش قيمت كالاي كشش ناپذير باعث كاهش تقاضا ميشود ! سادش اينكه مردم لجباز ترجيح ميدن از گشنگي بميرن تا . . .

دوكي: وا لوطي!؟ حرف سياستي زدي؟!

لوطي: دوكي ما رو باش! دو ساعته دارم تاريخ ميشكافم تازه ميگه حرف سياستي زدي!؟ يحتمل گوش كن ضرر نداره!

اين بود كه فرض آخر مطرح شد،‌يعني اينكه حالا كه مردم حاضر نيستن نياز شاه دلسوزشون رو رفع كنن شاه بيچاره مجبوره اين دمه آخري حق خوشو از مردم بگيره! پس اومد ديگه طلاي بدبو رو به مردم نداد! آخه مال خودش بود همه شاهدن كه از خارج خريده بود! چرا واسه مردمي بميري كه واست نمردن!؟ اما مردم پوس كلفت تر بودن و واسه حال گيري شاه هم كه شده اعتراض نكردن! شاه هم كه خيلي ديگه زورش گرفته بود فرض جديدي مطرح كرد و اون گرفتن طلايي بود كه مردوم از شاهشون قايم كرده بودن يعني همين چهار تن طلا! دوكي نشنيدي ميگن يكي واسه همه ، همه واسه يكي!؟! حالا ديگه بچه هاي شاه قاجار از گرسنه گي نجات پيدا مي كنند و ديگه نياز ندارن دستشونو جلوي اين مردم ناسپاس دراز كنن!

دوكي: عجب!؟ يه چيزايي دستگيرمون شد! ميشه شفاف سازي بيشتري به خرج بدين!؟

لوطي: جون دوكي دوس دارم بشفافم اما اين درد امون نميده! يحتمل چاره اي به ذهن شوما نميرسه!؟

دوكي: بهترين چاره! واست يه چيزي بنويسم كه دولت تجويز كرده، جون لوطي كلي سوپسيد روشه كه مردوم واسه تهيه اش موشكل نداشته باشن! اونم قرصه دي سيكلومينه! هر كدومش شوما كه سهله يه خرسو هفت ساعت ميخوابونه، بدون اين كه ديگه چيزي حاليش شه!!! فقط يادت باشه بايد هر شش ساعت يه بار بخوري كه اثر كنه!!!

  
نویسنده : سینا سهرابی ; ساعت ۳:٠٢ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۱ خرداد ،۱۳۸٦


پنجشنبه خود را چگونه گذرانديم!

سينا و فالگير!

اين هفته از جمله هفته هاي خيلي مزخرف عمر ما بود (ارشد، استقلال و . . . .) و چون رسم نيست كه مشكلاتمان را تقسيم كنيم دم نزديم! و حالا با اعصاب خورد سعي ميكنم باز بنويسم!

ميگن كي طنز خوب انگيزد خاطر كه حزين باشد!** *بخواين نخواين همينيه كه هست و همين باشد!

از خاصيتهاي طنز پردازا اينه كه هيچيشون به آدم نبرده! مثلاً موقع خوشحالي ييهو ميزنن دل صد نفر رو ميشكنن! موقع خواب تصميمات مهم ميگرن و موقع بيداري يادشون ميره! موقع ناراحتي ميخندن! سر كلاس درس گُراي گُر! سوتي ميدن و . . . از همه بد تر توي اوج مكافات واسه خودشون باز دردسر تازه ميسازن و از اون بدتر مواجهتشون! با اين مشكلاته! نمونه اش حال و هواي اخيره ماست و خاطره امروز!

كسي رو تصور كنيد كه يه هفته وحشتناك رو پشت سر گذاشته و تمام صبح (4 ساعت تمام) پنجشنبه اش رو سر كلاس اقتصاد كشاورزي! حرام كرده!!!! بعد توي شق گرما حال ميكنه پياده روي كنه، دانشكده كشاورزي به گاراج ! اونم از مسير شهياد!!!

درست دور ميدان و در پاركينگ سرويسهاي دانشگاه چند تا خانم با شخصيت ميبينه و .... (تا همينجا رو داشته باشين تا از صبحش شروع كنم!)

دور و بر ساعت 3 صبح يا شايدم شب! هنوز نفهميدم اين سه چه سه اي يه!؟ فرنگي ها بهش ميگن اي ام! بيدار شديم و بعد هر كاري كرديم خوابمون نبرد كه ببره! از ستاره گرفته تا گوسپند و گاو و شترمرغ شمرديم ولي خوابمون نبرد! ساعت 7 بود كه موبايل شروع كرد قيژ قاژ! موبايلو خاموش كردم به برنامه ها و كارهاي امروز فكر كردم! يه سر خانه نشريات، بعد دانشكده خودم، تمرين واسه جعل امضاي .....!، پس دادن جزوه فلاني و بالعكس (گرفتن جزوه از فلانيتر!) پرداخت جريمه، بعد اداره پست، بعد . . . . خُر و پف! خوابم برده بود! ( اينم جزو خواص طنز پردازاس) چشم باز كرديم ديديم 8:10 دقيقه به وقت تهرانه! دكتر الماسي هم 8:30 به همون وقت سر كلاسه و خدا خداشه بهانه داشته باشه واسه گير دادن! ما هم كه گيرخورمون ملسه! هر طوري بود خودمو رساندم و هر چند بازم دير كردم ولي بجز سه بار سوال كردن ديگه كاريم نداشت! خدا بخواد اين دفه حال يانگوم رو گرفت! از كلاس بگذريم. نمي دانم چي شد كه باز تا بخودم اومدم ديدم دارم پياده راه ميرم! از اينجا به بعدشم كه تا اونجاش رو حتماً خوانديد! رسيدم به چند تا خانم باشخصيت سبزه! با چشماني مژه كشيده و چانه اي سه نقطه دار! با چادري سفيد و گل گلي كه از زور كثيفي به خاكستري ميزد! مثل باجه هاي تلفن عمومي كنار هم نشسته بودن و انتظار مشتري خرفت مي كشيدن! منم نه از روي خرفتي بلكه واسه تنوع تصميم گرفتم يه سر بهشون بزنم! رفتم سراغ سوميشون كه معلوم بود از باقي يه سر و گردن با هوش تره! ( آخه تو سايه نشسته بود!) جلوش كه وايسادم تو چشام خيره شد و گفت كف دستت رو بده تا برات از آيندت بگم!

منم كه عادت به چانه زدن پيدا كرده ام ( مثل 90% ملت) گفتم: اگه درست بگي 5000 تومان ميدم ولي اگه نه هيچي!!! خودمانيم جو گير شده بودم! 5000 تومن!!! از كجا ميخواستم بيارم!؟

گفت: شرط اول اينه كه باور داشته باشي! دستمو دراز كردم جلوش، ولي كمانكان تو چشام نگاه مي كرد!

- آخه سرنوشت كي تو دسته چپشه!!؟

(فهميدم چقدر سوتي دادم، كيفمو دادم به دست چپ و دست راستم رو نشونش دادم!)

- هم م م م م م چه خبره!؟ ( حتماً بخاطر اثر خودكار بود! آخه هميشه كف دست راستم خط خطيه!!) مي خواي باقيش بدوني؟!

- ( نه همينا رو مي خواستم بدونم! اينو تو دلم گفتم ! ) تا حالا كه چيزي نگفتي ( اينو تو دلم نگفتم!!!)

- دو نفر تو زندگيتن! ( همش!؟ خندم گرفته بود! ولي با اخمش بهم فهماند موضوع جديه! خيلي ضايست يه فالگير جوابت كنه! برو حوصلتو ندارم!!!)

پيش خودم داشتم به پوچي حرفاي فالگيرا فكر ميكردم و خزئبلاتي كه مي بافند و تحويل آدماي ساده ميدن اما يهو چيزي گفت كه ماتم برد! نه واسه حقيقتش واسه ايني كه اين حرف رو قبلاً شنيده بودم ! اونم نه از فالگيرا بلكه از زبان يكي از خانمهاي مثلاً دانشجو كه با ورق برام فال گرفته بود!!! ديگه همه چي يادم رفت، حتي نيت كرده بودم كه اسم طرفم رو بپرسم و اگه اشتباه گفت بهش پول ندم! ( نامردانه ترين معامله! چون خودمم اسم طرفم رو نمي دونم!!!) كمي ديگه حرف زد كه ديگه اصلاً‌ متوجه نبودم، 1000 تومن بهش دادم و راه افتادم!

اصل ماجرا تا همين جا بود بعدشم كه رفتم بانك و بعدم پست و بعد فهميدم آدرس گيرنده هم لازمه!!! پس باز مجبور شدم برگردم دانشكده! خلاصه . . . . عصرم كه استقلال باز حال گيري كرد و بعدشم رفتيم دور فردوسي يكي از رفقا رو ببينيم كه يكي از رفقاي ديگه اومد و با تعارف زوركي ما رو دوباره رساند خانه! چون حوصله نداشتم امروز كار تعطيل!! كمي خوابيدم و 40 سرباز رو نگاه كردم! حالا هم كه دارم اينا رو مينويسم بعدشم خدا بزرگه!

( راستي اگه فضوليتون گل كرده بدونيد فالگير چي گفت منتظر باشيد! )

  
نویسنده : سینا سهرابی ; ساعت ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ روز جمعه ٤ خرداد ،۱۳۸٦


‍زبانم لال ، مذاكره با‌ آمريكا!

مدتهاست كه بحث مذاكره با آمريكاي بي ادب سر زبانهاست . از دوره اي كه ما فهميديم چرا به آمريكا ميگن بي ادب تا حالا هميشه صحبت سر اين موضوع بوده، دوره آقاي خاتمي اقداماتي شكل گرفت و بلافاصله محكوم شد! حالا توي بيترين دوره حكومت اسلامي ايران و درست در زمان مقتدر ترين دولت باز بحث مذاكره با آمريكاي غرب زده!!! به پيش آمده… گفته بودم كه شرم و الشيخ نصفه عيشه حالا قراره توي خرداد عيش ما كامل بشه ! ولي نميدونم چرا ييهو ملت ايران جميعاً رفتن پيش آقايان و گفتن نبايد محل آمريكا را گذاشت!

نمي دونم من جزء جامعه دانشگاهي يا بدتر جز ملت ايران نيستم كه با اين حرفا مخالفم يا نه، داستان چيزه ديگه ايست!؟ دانشجويان متفكر تهراني مذاكره با آمريكا را تحريم ميكنن و بخاطرش تحصن راه ميندازن ( ما واسه چي تحصن ميكنيم اونا واسه چي؟!) تيتر تمام روزنامه هاي مشكوك الحال شده مذاكره هرگز! شايد مذاكره هم ازون كلماتيه كه سرابي ميگفت ! اونايي كه در هر موقع معني ديگه اي ميده!‌ مثلاً الان مذاكره با آمريكا يعني بخشيدن قسمتهايي از شمال و مركز ايران به قلمرو آمريكا! يا نه مذاكره يعني 500 غلام ايراني به همراه 120 تا شتر تقديم شيخ بوش كنيم! يا اينكه قرار بريم جلوي بچه محلهايي بوش بگيم ما غلط كرديم!

نه آقا اين حرفها نيست ! به خدا مذاكره حرف بدي نيست! تو هر دعوايي مذاكره هست! البته بعد از عصر هجر!! چه طرف قوي باشي چه طرف ضعيف مذاكره بشري ترين، راه حله!!! قرار نيست كه هر كي با هركي ميخواد مذاكره كنه طرفش رو بوس كنه! (كي حاضره كاندوليزا رو بوس كنه!!؟)‌ميشه نشست رو دو تا صندلي دور از هم ( حد اكثر يك تا دو متر) و حرف زد! خجالت نداره!

اينا تفكراته منه ! شايدم حق با اونا باشه! آخه ما چه احتياجي داريم به آمريكاي بي تربيت! چاه نفت داريم اين هوا! آب و برق و گاز و سيب زميني مي فروشيم تا دلت بخواد، گندمم كه خود كفا شديم و از خوشي قيمت نان رو 75% گران كرديم! قراره بنزينم سهميه بندي كنيم تا واسه فروش بيشتر داشته باشيم! مردمم كه رازي اند! و الا اينطور نميگفتن مرگ بر آمريكا !!!! اصلاً نمي دانم بد بختي هاي ما چه ربطي به آمريكا داره! اون از امنيت اجتماعيمون، اين از وضع آموزشيمون، اين از آزادي بيانمون، اون از درامد و مخارجمون! حالا آمريكا مياد 20 دانشمند ما را از سفر محروم ميكنه چه دخلي به اون مسافر كشي داره كه خرج خانوادش با يه پيكان 57 تامين ميشه و عزا گرفته با 3 ليتر بنزين چكار كنه!؟!؟!؟!؟!

اين وسط يه سري زردمبو هستن كه معلوم نيست بالاخره امريكا خره يا نه!؟ آقاياني كه تا ديروز خوني آمريكا بودن حالا شدن طرفدار گفتگو و تمدن! البته ما مخالف روشنفكر شدن آدما نيستيم بشرطي كه كاسه اي اون زيرا در كار نباشه! مثلاً آقاي ده نمكي بياد و از افتخاراتش در حادثه كوي دانشگاه صحبت كنه و بعد با بي شرمي بگه ((آقا ما همه سر و ته يه كرباسيم! اون ابراهيم نبوي هم شايد تا چند روز ديگه اومد و مخالف آزادي بيان شد!))

به اينا ميگن: نان به نرخ روز خور يا همون حزب باد و يا . . . . .

شاه و مات

  
نویسنده : سینا سهرابی ; ساعت ٥:۱٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳٠ اردیبهشت ،۱۳۸٦


کرمانشاه و جهاد شهرداريش!

ميدان جهاد كرماشان

سلام باز بر گشتيم! البته جايي نرفته بوديم فقط نبوديم! از تمام كساني كه تو اين مدت ما رو فراموش نكردن ممنونيم! چه اونايي كه غر زدن، چه اونايي دور زدن! و چه اونايي كه مرام به خرج دادن و تبريك گفتن. ضمناً بخاطر اينكه فرصت جواب دادن به محبتها و خصومتهاي شما را نداشتم عذر مي خوام!

ما دامداران را تعطيل كرديم كه نفسي بكشيم حالا ييهو درگير كار 6 تا نشريه مختلف شديم! ولي خدا را شكر خيالمون راحته كه بچه هاي بعد ما نه تنها از ما چيزي كم ندارن بلكه احتمالاً اگه همدوره بوديم دامداران حرفي واسه گفتن نداشت! يه نمونه اش همين كاكتوسه تپله! ولي خوب منتظر روان پويا 9، ذهن زيباي 2، كتيبه 1، سپندارمذ 1 ، ايرانشهر 1و چروي 2 باشيد. البته برخيش اومده و رفته!!! حالا حق ميديد نباشم!؟

و اما سوژه هاي جديد:

بعد از كلاس موقع برگشتن به آغوش گرم خانواده رسيدم به ميدان شهرداري يا همون جهاد، كه ديدم يه بنر بزرگ زدن و روش يه ميدان باكلاس چاپ كردن گوششم يه تاريخ بود! سريع به ذهنم اومد كه دوباره ميخوان يه چيزي بسازن! يه زير گذر يا يه پاساژ! ولي بعد ديدم تصوير ميدانه! حتماً‌ مي خوان ميدان رو قشنگ كنن! بعد كه چشمم به هفتِ گوشه تاريخ افتاد گفتم نه بابا اينا ميخوان بگن سال 87 كرمانشاه قراره اينقدر قشنگ و تميز باشه! بعد ديدم كه تاريخ مال سال 1317 است يعني دقيقاً 69 سال و 35 دقيقه پيش! بعد رفتم تو فكر كه نكنه 1317 بزرگتر از 1386 باشه! پس چرا ما جاي پيشرفت اينقدر پس رفت كرديم!!

خداييش مقايسه كنين، اون تصوير با كرمانشاه امروزي!

  
نویسنده : سینا سهرابی ; ساعت ٧:٢۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٩ اردیبهشت ،۱۳۸٦